تبليغاتX
هیچستان

دیشب ...
برق نداشتیم ولی بجاش یه دنیا آرامش نصیبم شد.
ساعت یک ...
همه خواب ...
من بیدار ...
برق نبود و بارون بود... اونم چه جور ... بعد از اون همه برف.
بی برقی و صدای بارون  بهانه ای شد برای تعطیلی کار.
بارون ...
پیاده روی ... نه ... سرم درد میکنه، ممکنه بد تر بشه ... بیخود میکنه! ... نه ... آخه ... نه!
خط ... نور نیست ...
روشنایی گاز ... نوری که میده به صدایی که ایجاد میکنه نمی ارزه ...
شمع ... خودشه!


مینوشتم ... بعد یکی دو روز بی نوشتنی ...
سکوت ...
صدای گریه ی شمع ... کاش گریه ی شمع ،همیشه از سر شوق باشه، گریه ی تمام آدما هم ...
صدای بارون ... اگر پزشک بودم بجای داروی آرام بخش، صدای بارون تجویز می کردم ...
صدای جیغ قلم ... وقتی تنهام ، تو کشیده ها کولی بازی در میاره ... هاااان چیه؟
رد مرکب رو کاغذ که تو نور شمع براق تر و پر رنگ تر دیده میشه ...
و سایه ی رو دیوار که اونم داره یه چیزی می نویسه ...
گاهی هم  با دستش شکل درست می کنه : پرنده، سگ، ...
و خندیدن من ...
به سایه ای که انگار هنوز بزرگ نشده ...
شب آرومی بود ... 

 

 

پ نون : اگر بین گراهام بل و ادیسون اختلاف پیش بیاد ... من طرف توماس رو میگیرم!


پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 5:39  توسط آرش 

هرچی خواستم چیزی بنویسم ... نشد که نشد که نشد!
اینجور مواقع زیاد اصرار نمیکنم.


پ نون : باز هم برف!

پایان

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:55  توسط آرش