تبليغاتX
هیچستان

یکی بود
یکی نبود
غیر از خدا هیچکس نبود
یه خرگوشه بود ...
.
.
.
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


همیشه چند تا موضوع تو قصه ها برام سوال برانگیز بوده:
- یکی بود یکی نبود یعنی چی؟
- اگر غیر از خدا هیچکس نبود پس این یکی بود چی کاره بوده؟ خرگوشه و بقیه اونایی که تو قصه هستند چی؟
- چه اصراریه که آخر تمام قصه ها کلاغه به خونه ش نرسه؟

قصه هامون با تناقض و تضاد شروع و با جدایی و نرسیدن تموم میشند . قصه هایی که برای خیلی از بچه ها فقط سرگرمی و راهی برای زودتر به خواب رفتن نیستند .
یه پسر بچه بود که هر وقت براش قصه می گفتند تا وسط های قصه فکرش درگیر همین یکی بود ،یکی نبود و غیر از خدا هیچکس نبود و اینکه تکلیف کلاغ آخراین قصه چی میشه بود. اینجوری بود که همیشه قسمت اول قصه ها رو از دست می داد و برای سر درآوردن از موضوع قصه، قصه گو رو سوال پیچ میکرد ...

البته برخی قصه ها هم اینجوری تموم میشند :
بالا رفتیم ماست بود، قصه ی ما راست بود ... پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما دروغ بود!

سوالات همون پسر بچه رو داشته باشین :
اگر پایین ماست بود چی می شد؟
اگر بالا دوغ بود چی؟
نمیشه قصه راست باشه ولی بالا دوغ باشه ؟
اگر پایین ماست باشه، بازم قصه راست نیست؟
این قصه کجا بود؟ بالابود یا پایین؟ راست بود  یا دروغ؟
مگه میشه هم راست باشه هم دروغ؟
دروغ مگه بد نیست؟
...


پ نون یک : می خواستم یه قصه بگم  ولی به این موضوع کشیده شدم ...پس قصه باشه برای بعد.
پ نون دو:اگر حوصله کنم و برم سراغ آلبوم ها ... یه عکس از پسر بچه ی فوق را برای این مطلب میذارم!
پ نون سه : خیلی از قصه ها رو اونقدر تو گوشمون خوندن که باورشون برامون عادی شده ... عادت کردیم باورشون کنیم ... بد نیست گاهی به قسمت های عادی شده ی قصه های تکراری هم فکر کنیم ...

پایان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 3:50  توسط آرش 

دانشمندان اعلام کردند تا سال2060  میلادی بشر به  تمام رکورد های ورزشی دست پیدا میکنه و از اون به بعد دیگه نمیشه هیچ رکورد جدیدی رو ثبت کرد ...
دارم به این فکر میکنم که تو سال 2061 یه رکورد جدید تو یه رشته ی ورزشی ثبت کنم ...
آخ اگه زنده باشم چی میشه ...


پ نون یک : حکایتی ست ... روی گاز نشستن و بی گازی! هر چه هست بی کفایتی بی چون و چرای مدعیان است و بس!
... خانه گرم است ولی دلم به یاد دستان سرد آنان که خانه هاشان سرد است ... سرد و لرزان.
... و سرما سخت سوزان است. 
... و همچنان زمستان است.

پ نون دو : گاز نباشه نون هم نیست! پ نون نوشتن هم که نون نمیشه برای مردم! ...  خدایا! ... گوش میدی چی دارم میگم ...

 

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 3:19  توسط آرش 


پرنده هست، همیشه بوده ...
قفس هست ولی همیشه نبوده.
قفس، بعد از بود انسان هست شد ... پرنده در قفس هم  ... و انسان در قفس!
قفس همچنان هست ، پرنده نیز ... ولی ...
میشود لذت برد از دیدن قفس خالی ... از ندیدن اسارت ... و از آزادی پرنده.

 


پ نون یک: "انسان،اشرف مخلوقات!"  ... فکر می کنم، این عبارت بهتره تغییر داده بشه به : " انسان، اشرف مخلوقات بود!"  یا "انسان، یه چیزی تو مایه های بقیه مخلوقات!"


پ نون دو : حکایت هوای تهران تو چند روز گذشته شده بود حکایت یه آدمی که یه عالم حرف تو دلشه ولی هیچی نمیگه ... ولی آخرش خودش رو خالی کرد : کلی برف اومد!

 

 

پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 2:18  توسط آرش 


بعد از بیست و چند سال ... خودش یه عمره ها ...
دو بار آخری که رفتم چشم پزشک ، نمره عینکم  پاییین و پایین تر اومده ... این بار دکتر بهم گفت :" احتمالا در آینده ی نزدیک، دیگه لازم نیست همیشه عینک بزنی فقط برای انجام ریزه کاری ها ... تازه اونم اگر دیدی اذیتی!"
خبر  خوبی برام نبود ... عینک رو دوست دارم .
شیش سالم بود ... موقع تماشای تلوزیون،خیلی بهش نزدیک میشدم و صداش رو زیاد می کردم. به گمان اینکه گوشهام مشکل دارند بردنم دکتر ولی عینکی از آب در اومدم!
از اون موقع تا حالا همیشه - جز موقع خواب و فوتبال - عینک  به چشمم بوده ...


من وعینک خاطره ها با هم داریم ولی این یکی همیشه مثل یه نمایش تو ذهنمه :
کلاس اول دبستان بودم. تو کلاس، قبل از اومدن معلم ، دوتا از بچه ها شروع کردن به کتک کاری. من هم نگاه می کردم. یهو دعوا شون به سمت من کشیده شد و دست یکیشون تو مسیر چک زدن تو گوش حریف ، خورد تو صورت من و عینکم رو از صورتم پروند!
صورتم خراش برداشت و خون ازش سرازیر شد ... بچه ها تا خون رو دیدند، ترسیدند ... دعوا هم تموم شد. تو همین حین خانم معلم هم وارد شد ... بلافاصله  من رو  که میز اول مینشستم دید و ... بماند که چه شد!
حالا ... عینکم کجا رفته بود؟ هر چقدر گشتیم خبری نبود که نبود! خود خانم هم داشت دنبال عینک می گشت ... بعد از یه عالمه گشتن یهو یکی از بچه ها داد زد : " خانم اجازه! ... اوناهاشش!" و با دستش بالا رو نشون داد ... عینکم بین سقف و چوب پرده گیر کرده بود . طوری که برای پایین آوردنش خانم والی پور یکی از بچه ها رو فرستاد تا بره فراش مدرسه رو بیاره! ... جالب اینجاست که عینکم از این اتفاق جون سالم به در برده بود.

 

پایان

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 3:30  توسط آرش 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 22:16  توسط آرش