تبليغاتX
هیچستان


تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی
همت کن
و بگو
ماهی ها
حوضشان بی آب است.

دانشجو بودم ... سه ترم آخر، دانشکده منتقل شد به یه جایی نزدیک خونمون، ولی یه مشکلی بود: برای رسیدن به دانشگاه  باید از وسط اتوبان همت رد میشدم. برای اینکه مجبور نباشم سه  چهار روز در هفته از وسط اتوبان رد بشم یه کم جلوتر پیاده میشدم و از زیر یه پل هوایی میرفتم اونور اتوبان. اغلب هم زیر پل که می رسیدم بلند آواز می خوندم . ( زیر پل آواز خوندن یه خوبی داره ... اونقدر صدای ماشین هست که صدا به صدا نمیرسه! پس هر قدر هم صدات بد باشه کسی نمیشنوه!)
یه  صبح زود  سرد زمستونی  که کلاسم  هم دیر شده بود و برف هم نم نمک میومد داشتم از زیر پل رد میشدم و با صدای خواب آلود آواز می خوندم که یهو احساس کردم  یه چیزی روی یکی ازسکو های پلکانی زیر پل تکون خورد. زیر پل تاریک بود و از جایی که ایستاده بودم درست معلوم نبود که چیه. فضولیم گل کرد! بند کفشم رو سفت کردم تا اگر لازم شد فرار کنم دردسر ساز نشه و رفتم بالا ...
رو پلکان بالایی که رسیدم خشکم زد!
حدود ده – پونزده نفر در حالیکه خودشون رو لای روزنامه ،پارچه، موکت و آت و آشغال های دیگه پیچیده بودند اون جا خوابیده بودند! به قد و قواره چهار پنج تاشون می خورد که بچه باشند.
تو فکر بودم و به منظره ای که جلوی چشمم بود نگاه می کردم که یهو یکشون من رو دید و مثل فنر پا شد ایستاد:
- چی کار داری؟
- هیچی! داشتم رد می شدم.
- اینجا مگه جای رد شده مرتیکه! خبرنگاری؟ عکس هم گرفتی؟
- نه بابا خبرنگار چیه!
چند تا دیگشون هم بلند شدن نشستن ...
- نری جار بزنی که ما اینجا می خوابیم ها ... فهمیدی یا نه؟ تو یه ماه سه تا پل عوض کردیم. اینجا شب تا صب سگ لرز میزنیم ... آتیش روشن نمیکنیم که نیان جممون کنن ( لحنش عوض شد) به این بچه ها رحم کن ... جون هر کی دوست داری ...
- خبرنگار نیستم ... فقط داشتم رد میشدم.
برگشتم ... داشتم ازشون دور می شدم که دوباره داد زد:
- قسم ت دادم ها ... ما رو بیخیال شو!

از اون به بعد همیشه آروم و بی صدا، بدون آواز، از زیر پل رد شدم.
هنوز با گذشت چند سال از اون ماجرا ، هر بار که سرما رو حس میکنم، هر بار که برف میاد، یاد اون روز و یاد اون آدما میافتم ... نتونستم بیخیالشون بشم!

خدایا!
ماهی ها
حوضشان بی آب است.

 

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 2:41  توسط آرش 


هر وقت تو تاکسی و صندلی عقب میشینم و یه خانم کنارم می شینه، خیلی خودم رو جمع و جور می کنم تا یه وقت مشکلی پیش نیاد. تا بحال هم جز دو مورد که یکیش چند سال پیش بود و یکیش امروز، خوشبختانه در این وضعیت مورد تذکر،تغضب و تشر واقع نشدم.
چند سال پیش یه خانم پیر - که جای مادر بزرگم بود و اگر تا بحال زنده س براش آرزوی سلامتی می کنم - کنارم نشست. قبل از نشستن زنبیلش رو با خشونت خاصی گذاشت بین من و خودش که یعنی حواست باشه! و بعد جلوس فرمودند. ماشین که راه افتاد زیر لب شروع کرد به غر زدن و ایش و تیش کردن و هر از گاهی هم بر میگشت چپ چپ به من نگاه می کرد این در حالی بود که حتا  بین من و زنبیل هم یه چند سانتی فاصله بود .
امروز هم دقیقا همون اتفاق افتاد ولی این بار خانم پیر ماجرا، سن مادر مادر بزرگم رو داشت!
برای ایشون هم اگر تا بحال زنده س آرزوی سلامتی می کنم!
اینبار من آخرین مسافری بودم که سوار شدم و خانم پیر در تاکسی مستقر شده بود و برای دوری جستن از شر شیطان و جلوگیری از به خطر افتادن اسلام ،از قبل کیفش رو بین خودش و مسافر بعدی - که من باشم - قرارداده بود.
سوارتاکسی شدم ... تا اون خانم و کیفش رو دیدم ،یاد تجربه قبلیم افتادم و باز بین خودم و کیف خانم فاصله گذاشتم. هنوز ماشین حرکت نکرده بود که خانمه شروع کرد به اعتراض! گفت و گفت و گفت ... تازه  یه جور که من هم بشنوم به خانمی که اونطرفش نشسته بود یه چیزایی می گفت که یعنی ای در به تو میگم که آقای دیوار هم بشنوه!
آخر باخنده گفتم: "خانم! منظورتون منم؟". جواب داد: " تو و امثال تو که خیر سرتون باید این مملکت رو بچرخونید! یه سری تون معتاد شدید یه سری تون هم باظاهر موجه!اینجوری افتادید به جون ناموس مردم!!! باز گلی به جمال معتاد ها!" عصبانی بود و کلمات رو نمی تونست کامل و درست ادا کنه.
گفتم:" خانم! شما که کیفتون رو گذاشتی کنارتون . تازه ببینید ...  بین من و کیف هم فاصله هست."
یه نگاه به کیفش انداخت، چشماش که از پشت شیشه های ضخیم عینکش بزرگتر به نظر میومد گرد شد ولب پایینش رو گاز گرفت ... فهمید اشتباه کرده. در واقع یادش رفته بود که کیفش رو  بین خودش و من گذاشته و فکر می کرد که کیفش، من هستم!!!
خلاصه ماجرا ختم به خیر شد و خانم پیرهم با یه خنده ی بانمک عذر خواهی کرد و البته با صدای بلند طوری که بقیه ی مسافر ها و راننده هم متوجه بشه به اشتباهش اعتراف کرد.

 نتیجه گیری:
بار پیش هم به احتمال زیاد اون خانم من رو با زنبیلش اشتباه گرفته بود!

 

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 2:18  توسط آرش 

 

بعد ازگذشت سالها از آخرین باری که سرم شکست ... امروز دوباره دچار سرشکستگی شدم!
کله م  با شدت هر چه تمام تر با میله ای آهنی که از سقف پارکینگ یکی از این مجتمع های تجاری بیرون زده بود برخورد کرد ... آی درد گرفت ... آی درد گرفت ! آی ...

سقف کوتاه و بیقواره پارکینگ ، مغازه های شیک و رنگارنگ ، تاکیدیه بر یه قانون نانوشته ی مضحک :


فقط باید به چیزایی پرداخت که به چشم میان !!!

 


 

پ نون یک : میخوام از شهرداری شکایت کنم و بخاطر این حادثه دویست میلیون تومن ازشون خسارت بگیرم!!!
پ نون دو : امروز به این نتیجه رسیدم که بد نیست بعضی وقتا یه کم سربه هوا باشم!
پ نون سه : "پ نون یک" از واگویه های بی اساس حاصله از پس لرزه های  ضربه ی وارده به سرم می باشد!
پ نون چهار: اگر گذرتون به پارکینگ مجتمع "شهروند - بوستان" افتاد، اگر قدتون یه هوا بلنده و تند هم راه میرید ... مراقب سقف کوتاه و میله ها و لوله های بیرون زده از آن باشید ... از من گفتن!

 

پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 3:9  توسط آرش