|
|
|
|
|
دانشجو بودم ... سه ترم آخر، دانشکده منتقل شد به یه جایی نزدیک خونمون، ولی یه مشکلی بود: برای رسیدن به دانشگاه باید از وسط اتوبان همت رد میشدم. برای اینکه مجبور نباشم سه چهار روز در هفته از وسط اتوبان رد بشم یه کم جلوتر پیاده میشدم و از زیر یه پل هوایی میرفتم اونور اتوبان. اغلب هم زیر پل که می رسیدم بلند آواز می خوندم . ( زیر پل آواز خوندن یه خوبی داره ... اونقدر صدای ماشین هست که صدا به صدا نمیرسه! پس هر قدر هم صدات بد باشه کسی نمیشنوه!) از اون به بعد همیشه آروم و بی صدا، بدون آواز، از زیر پل رد شدم. خدایا!
پایان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 2:41 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
نتیجه گیری:
پایان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 2:18 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
بعد ازگذشت سالها از آخرین باری که سرم شکست ... امروز دوباره دچار سرشکستگی شدم!
پ نون یک : میخوام از شهرداری شکایت کنم و بخاطر این حادثه دویست میلیون تومن ازشون خسارت بگیرم!!!
پایان |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 3:9 توسط آرش
|
||