
دیروز ...
ساعت چهار بعد ازظهر.
بارون ...
ساعت چهاربیست و پنج.
دیگه نمی تونم تحمل کنم ، بارون، اونم بعد از کلی بی بارونی ، و من تو خونه بمونم ... کار تعطیل!
ساعت چهارونیم.
- من رفتم!
- - کجا؟!؟
- قدم بزنم.
- - تو این بارون؟؟؟ اولین بارونه ... آلودگی داره. بذار دفعه ی دیگه برو.
- - با این لباس؟؟؟ سرما می خوری! سینوس ها ت! سر درد می گیری ها دوباره!
- بیرون چیزی لازم ندارید؟
- - نه ... چتر ببر!
- چتر!!!
- - خب نبر ...
- خدا نگهدار.
ساعت ... دیگه نمیدونم چند!
صفا ...
بارون تو سرو صورتم میزنه ... بوی برگ بارون خورده ... دونه های بارون، روی شیشه های عینک ... فقط می تونم جلوی پام رو ببینم ... مهم نیست ... شیشه های عینکم رو پاک نمی کنم به موهام هم دست نمیزنم .( یه تجربه ی بارونی : وقتی زیر بارونی ، تا وقتی دست تو موهات نبری سرت سرد نمیشه! البته نمیدونم این تجربه به درد خانم های با حجاب! می خوره یا نه!)
یه مسیر خلوت رو که صدای ماشین نداشته باشه، انتخاب میکنم ... میرم و میرم ... تازه زیر لب آواز هم می خونم!!!
ساعت ... همچنان نمیدونم چند!
خیس خیس خیس شدم ... بارون هم کم نشده ... باد هم هست، البته نه زیاد، ولی نه تنها سردم نیست، گرمای ملایمی روهم تو وجودم حس می کنم.
رسیدم به خیابون اصلی ... گیری افتادیم بین خیابونای اصلی! از بالای عینک اطرافم رو نگاه می کنم :
تو این تهران وقتی بارون میباره تو کوچه های فرعی هم ترافیک میشه، چه برسه به خیابونای اصلی! خصوصا دم غروب ... شده مثل پارکینگ.(ببین کی گفتم من اینجا بمون نیستم!)
برمی گردم ... مسیر برگشت رو آهسته ترراه میام ... ولی زود تر به خونه می رسم، خیس خیس!
ساعت ...
شش و سی و پنج.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
...
حس باران این است
که زمینی است
ولی
آسمانی شده است
و
به امداد زمین می آید
...
پایان