|
|
|
|
|
هرچند تقریبا همیشه کتاب خوندن از سرگرمی های اصلی زندگیم بوده ولی بیشتر در دوران نوجوونی – دوران ابتدایی و راهنمایی – کتابخون بودم . بعدش دیگه اغلب مطالعه درسی بود و تک و توک کنابهای متفرقه.
پایان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:56 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:33 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 5:6 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
وقتی داشتم بیت بالا رو می نوشتم ... با خودم فکر می کردم،اگر یه جوری بود که همه در ایام جوانی، پیر جهان دیده هم بودند ، اونوقت به احتمال زیاد شاعر بجای این بیت می گفت:
ایکاش!که ما پیرجهان دیده نبودیم
پ.نون: نهنگ وعنکبوت حیوانات مورد علاقم هستند . با پشه ها هم رابطه ی خوبی دارم .
پایان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 4:3 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
دوران دانشگاه، همیشه اول مهر رو رسما تعطیل می کردم ... این رو یه بار دیگه هم گفتم ... دوران دبیرستان، دوران خوبی بود . خصوصا سال آخر ...مدرسه ساز خودش رو میزد و ما هم ساز خودمون رو! تو مدرسه فقط با بچه ها میگفتیم و می خندیدیم و سر به سر معلم ها میذاشتیم خصوصا معلم های دینی، ادبیات و فیزیک . معلم دینیمون یه آخوند بود که فکر می کرد خیلی زبله. چنان ارادتمون نسبت به روحانیت رو بهش ثابت کردیم که گذاشت رفت و یکی دیگه اومد بجاش که کت وشلوار می پوشید! البته زیاد شیطون نبودم ... دروغ چرا!؟! بودم ... ولی نه یه شیطون بی تربیت و شر ... یه شیطون مودب ! که نمره انضباطش از بیست کمتر نمی شد. البته چون درسم خوب بود،اغلب، شیطنت هام نادیده گرفته می شد. مثلا یادمه یه بار داشتیم "خرپلیس" بازی میکردیم که ناظم سر رسید ... بعد از یه عالم توپ و تشر یهو چشمش به من افتاد. چشماش روگرد کرد و گفت:" تو هم!!! همه برن پی کارشون، تو برو جلو دفتر!" ... رفتم جلو دفتر، چند دقیقه بعد آقای ناظم اومد... عصبانی نبود ... نیم ساعت رفت رو منبر و شروع کرد به نصیحت و پند و اندرز که از تو بعیده، تواینجوری باشی دیگه از بقیه بچه ها چه انتظاری باید داشت و از این حرف ها. آخرش هم گفت: "این بار رو نا دیده می گیرم و امید وارم دیگه تکرار نشه". ... و بیهوده امیدوار شد! به هر حال ... فرارسیدن پاییز مبارک! ...
پایان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5:6 توسط آرش
|
||