تبليغاتX
هیچستان



گوهر مخزن اسرار همانست که بود/// حقه مهر بدان مهر و نشانست که بود



هرچند تقریبا همیشه کتاب خوندن از سرگرمی های اصلی زندگیم بوده ولی بیشتر در دوران نوجوونی – دوران ابتدایی و راهنمایی – کتابخون بودم . بعدش دیگه اغلب مطالعه درسی بود و  تک و توک کنابهای متفرقه.
یه مدتیه  باز رو آوردم به کتاب. بیشتر کتاب های شعر... چون در مواقعی خیلی بهم آرامش میده ... البته سعی میکنم خوندن همه جور کتابی -  جز مذهبی  - رو تجربه کنم.
یه قرارهم باخودم گذاشتم ،اینکه کتابخونم نشه انبار کتابهای خونده نشده! تا کتابی روتا آخرنخونم ،سراغ کتاب بعدی نمیرم ( البته یکی –  دوتا کتاب قسر در رفتن و خونده نشده باقی موندند!)
چند روز پیش رفته بودم  شهرکتاب،کتاب بگیرم ... بعد از یه ساعت جلوی قفسه ها راه رفتن و سان دیدن از کتابها ..........


.................................... (داره بارون میاااااد) .....................................


خب ...
بعد از حدود یه ساعت مرور کتابهای قفسه های مختلف – عاشق این کارم! – رفتم سراغ کتابی که میخواستم بخرم. اسم کتاب " داستانهای برگزیده" بود  و مترجمش آقای جمالزاده . فروشنده تا کتاب رو دستم دید گفت :
" این کتاب برای گروه سنی نوجوانه ها ... البته ببخشید که اینو میگم چون اغلب اشتباه می کنند."
گفتم:" ممنون ... میدونم."
گفت: " پس برای نوجوون می برین."
- " نه! برای خودم ... البته شما هم  درست میگین ، برای نوجوون میبرم."
یه نگاه کرد که یعنی: " ؟ "
گفتم:"برای نوجوونی های خودم میبرم."
معنی نگاه و خنده ش چیزی غیر از این نبود:
" ای بابا! جوون مردم دیوونه شد رفت! این که بار پیش اومده بود،سالم بود!"


پ نون : نصف مطلب بالا رو دیشب نوشتم ، بارون  گرفت ادامه ش رو امشب نوشتم!

 

پایان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 3:56  توسط آرش 


مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که درشریعت ما غیرازاین گناهی نیست


پ نون یک : چه دکون بازاری شده این رویت ماه ... !
پ نون دو   : شنیدم چند وقت پیش،تیم ایران در المپیاد جهانی نجوم مقام خوبی -  فکر کنم اول - رو کسب کرد .( به احتمال زیاد  افراد این تیم فقط در امورمربوط به "ستارگان " خبره هستند و با "ماه" بیگانه اند!)
پ نون سه   : ... جمع کنید بابا بساطتون رو ...


پایان

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 4:33  توسط آرش 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 5:6  توسط آرش 

وقتی داشتم بیت بالا رو می نوشتم ... با خودم فکر می کردم،اگر یه جوری بود که همه در ایام جوانی، پیر جهان دیده هم بودند ، اونوقت به احتمال زیاد شاعر بجای این بیت می گفت:


 

ایکاش!که ما پیرجهان دیده نبودیم
روزی که رسیدیم به ایام جوانی


آدم ها موجودات جالبی هستند، ولی نهنگ ها و عنکبوت ها جالب ترند!

 

پ.نون: نهنگ وعنکبوت حیوانات مورد علاقم هستند . با پشه ها هم رابطه ی خوبی دارم .

 

پایان  

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 4:3  توسط آرش 

 


 اول مهر ...
یاد اون موقع ها افتادم که مدرسه می رفتم ... اول مهر و  این سرود : " در دل دارم امید،بر لب دارم پیام ... همشاگردی سلام! همشاگردی سلام!" و اون یکی: " مدرسه ها وا شده! نمی دونم چی چی پیدا شده!" ... به عنوان یه دانش آموز هیچوقت از این دوتا سرود خوشم نمیومد! نه از شعراشون نه از آهنگاشون که بی شباهت به مارش نظامی نبودند.

دوران دانشگاه، همیشه اول مهر رو رسما تعطیل می کردم ...

با "باید" ها مشکل داشتم و دارم بخصوص"باید های الکی"! مدرسه و دانشگاه هم که پر بود از "باید" هایی از این دست ... ولی درسم همیشه خوب بود چه تو مدرسه، چه دانشگاه حتا با وجودیکه بیش تر از اینکه تو کلاسها باشم تو حیاط مدرسه یا محوطه دانشگاه فوتبال بازی میکردم .
کارشناسی که تموم شد ... آماده شدم برای ارشد ... امتحان هم دادم ... خوب بود ... ولی دیدم دیگه حتا با فوتبال هم نمی تونم محیط دانشگاه رو تحمل کنم ... برای همین اصلا دنبال نتیجه ی امتحان هم نرفتم ... نشون به اون نشون که بعد از چهار- پنج سال، تازه چند وقت پیش رفتم مدرک موقت رو دادم و مدرک اصلیه – دانشنامه یا همون لیسانس خودمون – رو گرفتم.

این رو یه بار دیگه هم گفتم ... دوران دبیرستان، دوران خوبی  بود . خصوصا سال آخر ...مدرسه ساز خودش رو میزد و ما هم ساز خودمون رو! تو مدرسه فقط  با بچه ها میگفتیم و می خندیدیم و سر به سر معلم ها میذاشتیم خصوصا معلم های دینی، ادبیات و فیزیک . معلم دینیمون یه آخوند بود که فکر می کرد خیلی زبله. چنان ارادتمون نسبت به روحانیت رو بهش ثابت کردیم که گذاشت رفت و یکی دیگه اومد بجاش که کت وشلوار می پوشید!

البته زیاد شیطون نبودم ... دروغ چرا!؟! بودم ... ولی نه  یه شیطون بی تربیت و شر ... یه شیطون مودب ! که نمره انضباطش از بیست کمتر نمی شد. البته چون درسم خوب بود،اغلب، شیطنت هام نادیده گرفته می شد. مثلا  یادمه یه بار داشتیم "خرپلیس" بازی میکردیم که ناظم سر رسید ... بعد از یه عالم توپ و تشر یهو چشمش به من افتاد. چشماش روگرد کرد و گفت:" تو هم!!! همه برن پی کارشون، تو برو جلو دفتر!" ...  رفتم جلو دفتر، چند دقیقه بعد آقای ناظم اومد... عصبانی نبود ... نیم ساعت رفت رو منبر و شروع کرد به نصیحت و پند و اندرز که از تو بعیده، تواینجوری باشی دیگه از بقیه بچه ها چه انتظاری باید داشت و از این حرف ها. آخرش هم گفت: "این بار رو نا دیده می گیرم و امید وارم دیگه تکرار نشه". ... و بیهوده امیدوار شد!

  
بعدها که خودم یه مدت تو یه آموزشگاه زبان درس می دادم از تجربیاتم برای مقابله با شیطنت بچه ها استفاده می کردم، هرچند، اغلب ، کارهاشون اونقدر بامزه بود که من هم باهاشون میخندیدم!

به هر حال ... فرارسیدن پاییز مبارک! ...

 

پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5:6  توسط آرش