تبليغاتX
هیچستان

تو آزادی همونطور که من میگم فکر کنی!

تو آزادی همون حرفی که من میگم رو بزنی!
تو آزادی اونچه من میگم رو ببینی!

تو آزادی همون لباسی که من میگم رو بپوشی!

تو آزادی همونطور که من میخوام رفتار کنی!

تو آزادی با هرکسی من میگم دوست باشی!

تو آزادی با هرکسی من میگم دشمن باشی!

تو آزادی همونطور که من میخوام آزاد باشی!

تو آزادی ...

می بینی چقدر بهت آزادی دادم!

سوء استفاده نکنی یه وقت!

جنبه ی این آزادی رو داشته باش!

تو آزادی!


 

 

پ.نون: از سیاست متنفرم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 3:54  توسط آرش 


کناردریا ،
پا برهنه،
رو شنها قدم می زدم و از صدای موجها و از برخورد دونه های ریز بارون و نسیم خنک به صورتم لذت می بردم ...  هوا رویایی بود ! ...

یه لحظه ایستادم رو کردم به دریای خروشان و بهش گفتم :
- آخه حیف نیست  تو این هوا اینقدر عصبانی هستی؟
هنوز جمله م تموم نشده بود که یاد این شعر افتادم :

" ...
ابر بارنده به دریا می گفت :
- گرنبارم ، تو کجا دریایی؟
در دلش خنده کنان دریا گفت :
- ابر بارنده ! تو هم از مایی!
..."

جوابم رو گرفتم ...


پنج ساعت ...
تا خود شب ...
سمفونی آرامش،حتا با وجود به گمان اشتباه من، خشم دریا ...
من بودم و دریا وموج ها و ابرها و بارون وموجودات ریزی که گاهی لابلای انگشتای پام گیرمیافتادند و بچه ماهی هایی که هرچند وقت یکبار برخوردشون رو با پاهام حس میکردم . من بودم و آرامش ... من بودم و نبود نگرانی هام ... 

                                                                 و رها بودم ...


پ. نون. : با وجودیکه تو این شهر به دنیا اومدم و تا اینجای عمرم هم فقط تو همین شهر زندگی کردم ولی مطمئنم که اینجا بمون نیستم ... ببین کی گفتم! یه روز تهران و امکانتش رو میذارم برای اونها که به دنبال تهران و امکاناتش! هستند و میزنم بیرون ... میرم یه جا که حداقل آسمونش آبی باشه.

 

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 5:10  توسط آرش 


-  ...
-  یه سوال ...
-  ...
-  اولین جاده ای که درست شد برای رفتن بود یا رسیدن؟
-  شایدهم یه جاده ی دوطرفه... یه طرف برای رفتن و یه طرف برای رسیدن!
-  ...
-  تا تو باشی از این سوال ها نپرسی!
-  ...

 

 


 
پ. ن. یک: سرانجام من هم "پ. ن." دار شدم!
پ. ن. دو: همینطور یهویی فردا قراره بریم شمال ... اکسیژن! جنگل! دریا! ماهی ها! شن ها! گوش ماهی ها! خزه ها! بارون!  زیبایی ها! ... من دارم میام!

 

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:10  توسط آرش 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیام یه مورچه ی مقیم پایتخت :
شاید بالا بردن یه زنبور ازیه  دیوار صاف،اهمیتش از خیلی از کارهایی که شما آدم ها انجام میدید کمتر باشه ... که نیست! ... ولی حداقل یه کم کار گروهی رو از ما مورچه ها یاد بگیرید!

با شما هستم
مردم سرزمین ادعاهای رنگارنگ!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 2:48  توسط آرش 

 

  

...
آدم
اینجا
تنهاست
و در این تنهایی
سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست
...

 

پایان

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:42  توسط آرش