|
|
|
|
|
اغلب ٬ آدما وقتی یه نفر رو دوست دارند، اونقدر می برندش بالا ، اونقدر می برندش بالا که گویی طرف اصلا آدم نیست ... وقتی هم از یه نفر بدشون میاد، اونقدر می برندش پایین ، اونقدر می برندش پایین که گویی طرف اصلا آدم نیست. بین سیاه و سفید٬ یه عالم رنگ قشنگ هست ... بین بود و نبود، زندگی.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 4:19 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
جلوی چشمم بود ... داشت آهنگ مورد علاقه ش رو زمزمه می کرد : " شد خزان ... گلشن آشنایی ..." ... مثل همیشه غلط غلوط و با سوز و گداز ... مثل همیشه بهش گفتم: " عزیز! آخه پونصد ساله داری این شعر رو می خونی ... خب درستش رو بخون" ... مثل همیشه تندی با اخم جواب داد:" آرش! تو باز اینو گفتی ! زمان ما اینجوری می خوندن!" ... باز مثل همیشه یه کم با اخم به هم زل زدیم و بعد زدیم زیر خنده ...
عزیز مرد ... عزیز بعد از مرگش برای بعضی ها عزیز تر شد ... حالم از چهره های پشت نقاب های گریون به هم می خوره ... پایان |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 4:0 توسط آرش
|
||