|
|
|
|
|
حدود نیم ساعت بود خوابم برده بود... خواب دیدم از درخت لوبیای سحر آمیز بالا رفتم ، دیو خوابیده بود ... مرغ تخم طلا رو آروم برداشتم ، اومدم فرار کنم که مرغه سر و صدا کرد ... دیو بیدار شد ... فرار کردم ... دیو پشت سرم ... هی این در و اون در میزدم درخت لوبیا رو پیدا کنم ازش بیام پایین ... خبری از درخت نبود ... دیو نزدیک و نزدیک تر می شد ... بووووم، بووووم ... از صدای پاش زمین می لرزید ... از خواب پریدم ... ولی هنوز صدای پای دیو میومد ... با هر صدا زمین هم می لرزید ... گیج و مبهوت از اینکه خوابم یا بیدار از تختم پریدم پایین و از اتاق دویدم بیرون ... خونه ی بغلی رو داشتند تخریب می کردند تا بجاش آپارتمان بسازند ... هنوز هم بعد از چند روز صدای پای دیو همچنان از صبح تا بعد از ظهر بگوش میرسه ... بوووووووم ، بووووووووم!
پایان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 3:23 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
- خدا رو شکر به برکت وجود مسئولین دلسوز! این روزها همه وضع مون خوب – بخوانید توپ – شده و موبایل دار شدیم! و دیگه هیچ کی هیچ آرزویی نداره الا داشتن یه گوشی موبایل مدل بالاو های کلاس! با ظرفیت حافظه ی بالا و بلو توث قوی به منظور کم نیاوردن در"بلوتوث بازی" با دوستان! ولی از اونجا که فرهنگ استفاده از هر وسیله ی جدید اغلب یک صد سال بعد از ورود وسیله فوق وارد کشور ما میشه ، متاسفانه اغلب ما، و البته نه همه ی ما!،هر جور و هرجا و به هر شکلی که دلمون بخواد از موبایلمون استفاده می کنیم.
پایان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 4:8 توسط آرش
|
||