تبليغاتX
هیچستان

 

 
احساس می کنم دارم مسیری دایره ای رو طی می کنم ... دور میزنم ... می چرخم ... اطرافم رو نگاه می کنم :


 

همه سرگرم چرخشند ... دور دایره خودشون. برخی تند و بعضی آهسته ... دسته ای از دیگران نشانی دو راهی را می پرسند و گروهی نشانی می دهند ... خیلی ها هم هر دو کارراانجام می دهند ...

همهمه ای ست.

دسته ای خوشحال به گمان رسیدن به دو راهی ، دسته ای نالان از نرسیدن،دسته ای نومید از رسیدن،دسته ای همچنان امیدوار به رسیدن و دسته ای دیگرهم  بی تفاوت فقط می روند و
می روند و می روند.

 

همه سرگرم چرخشند ... دور دایره خودشون!

 

 

 

 

پایان 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 3:14  توسط آرش 

 

سه،چهار،پنج سالی هست که به زور خودم رو تو یه جمعی جازدم . یه جمع خوب و صمیمی که اعضای مهربون و بزرگوارش همیشه و در همه حال کنارم بودند وهستند،تو خوشی و ناخوشی ... گاهی بودن تواین جمع رو با هیچ چیز دیگه ای تو دنیا عوض نمی کنم ... حضوری که بهم آرامش میده.

این ها رو نوشتم تا همینجا ، به عنوان کوچکترین، از تک تک اعضای این جمع تشکر کنم ... از همتون ممنونم.

خواستم یه عکس یادگاری باهاشون بگیرم و بذارم تو وبلاگم ولی قرعه ی گرفتن عکس به من افتاد! این هم اعضای گروه :(البته بدون من!)

مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی

 

پایان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 4:19  توسط آرش 

چند روز پیش خیلی اتفاقی یکی از شماره های مجله ای  بنام " تندیس" بدستم رسید که در قالب یه ویژه نامه به موضوع "هنر در دنیای کودکان" پرداخته بود. تو اولین صفحش مقاله ای با عنوان "آقا نقاشی" به قلم "اردشیر پژوهشی" به چشم می خورد که در اون ، نویسنده، بخشی از خاطرات دوران بچگیش رو بیان کرده بود.

قسمتی از اون مقاله  :

 

« آن وقت ها که بچه بودم،همه چیز خوب بود.مادرم بود.پدرم بودوبرادرانم که همیشه یکی از آنها سرباز بودویکی در جستجوی کار.کوچه ای بود و من،آسمانی آبی، چند درخت بید و یک بغل آرزو که ظهر های ساکت تابستان آنها را زیر سایه خنک دیوار کاهگلی پهن می کردم و در خلوت کوچکم هزار بار می شمردم.

 

آرزوی اول: یک خانه داشته باشیم که مال خودمان باشد.

آرزوی دوم: بابا هیچ وقت بیکار نباشد.

آرزوی سوم: جا نانی ما هیچوقت خالی نباشد.

 

یک آرزوی دیگر هم بود، که اگر آن را به کسی می گفتم مثل یک جوجه کلاغ زشت به آن نگاه می کرد. و من این آرزو را درست مثل یک جوجه کلاغ زشت از همه پنهان می کردم. دلم می خواست نقاش شوم. اما آنجا که ما زندگی می کردیم، آرزوی نقاش شدن خنده دار و مضحک بود.

 

 خانه اجاره ای ما کوچک بود و صاحب خانه به نظرم خیلی بزرگ. کنار آبشوران ساخته شده بود. در یکی از محله هایی که بعدا فهمیدم به آنها محله های خارج از محدوده و به ساکنانش حاشیه نشین می گویند و درست به همین خاطر نه آب لوله کشی داشتیم و نه برق و روشنایی و هیچ نشان دیگری از تمدن.

...

 

هنوز خیلی از بچه های ما خارج از محدوده زندگی می کنند، خیلی از بچه ها، مثل بچگی های من سه آرزو دارند .

آرزوی اول: یک خانه داشته باشیم که مال خودمان باشد.

آرزوی دوم: بابا هیچ وقت بیکار نباشد.

آرزوی سوم: جا نانی ما هیچوقت خالی نباشد. »

 

... 

 

 

آرزوی اول: یک خانه داشته باشیم که مال خودمان باشد.

آرزوی دوم: بابا هیچ وقت بیکار نباشد.

آرزوی سوم: جا نانی ما هیچوقت خالی نباشد.

 

ما کجاییم ؟

حق طبیعی شده آرزو!

داریم به کجا میریم؟

...

 

 

پایان 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 5:11  توسط آرش