تبليغاتX
هیچستان

ظهر،مسیر برگشت به خونه،هوا گرم،کنار خیابون، منتظر ماشین (از یه جا ایستادن خوشم نمیاد،پس کنار خیابون راه میافتم)

 

- الآن دو ساعته داره حرف میزنه ...
-  دیوونه س ...
- خدا ازشون نگذره...ببین جوون مردم به چه روزی افتاده ...
- چه تروتمیز هم هست ...
- شاید دوربین مخفیه ...
- ...

یه نگاه به پشت سر، ایستگاه اتوبوس، چند نفر که نگاهشون به یه سمته و دارند درباره چیزی که میبینند حرف میزنند:
کمی پایین تر،یه پسر جوون، گرم صحبت با تیر برق.

 

رفتم رو صندلی آهنی ایستگاه نشستم تا راحت تربتونم ببینمش:
انگار که داره با یه آدم حرف میزنه، می گفت، بعد صبر می کرد، به تیر نگاه می کرد و سرش رو تکون میداد، درست مثل اینکه داره به صحبت های طرف مقابلش گوش میده ... خیلی با حوصله . گاهی میخندید و ضربه آرومی به تیر میزد.گاهی سرش رو به تیرنزدیک میکرد، چیزی می گفت ومی خندید. یه گفت و گوی کامل. اگر کسی از یه زاویه ای که تیر برق معلوم نبود، اون جوون رو میدید، امکان نداشت بتونه حدس بزنه که مخاطبش یه تیر برقه. گاهی نگاه معنی داری به آدمای اطرافش که به کارش می خندیدند می انداخت و با دستش اونارو به تیر برق نشون می داد و چیزی می گفت.

 

جالب بود . آدمای تو ایستگاه همشون با هم درباره اون جوون حرف میزدن، همشون با هم! دقت کردم ...هیچکدوم به دیگری گوش نمیداد...فقط می گفتند، درباره یه جوون که داره  با تیر برق حرف میزنه و به صحبت های تیر گوش میده .
گفت و شنود ... دیوونه می گفت و بعدساکت می ایستاد و گوش میکرد... ولی عاقلهای تو ایستگاه فقط می گفتند ... فقط می گفتند ... از شنیدن خبری نبود.

 

تو فکر بودم که یکی ازم پرسید:
- بلیت اضافه داری؟
- من؟...نه...اتوبوس سوار نمیشم.
اخم کرد یه ابروش رو انداخت بالا، چند قدم از من دور شد و به یکی دیگه گفت:
- جون من بشو! ...  نشسته تو ایستگاه اتوبوس منتظره هواپیماست!... اینم مثل اونه بابا ... خدا آخر و عاقبت این مملکت رو به خیر کنه با این جوونهاش!

چند لحظه بعد،بلند شدم از ایستگاه بیرون اومدم  ...
ظهر، هوا گرم، کنارخیابون راه افتادم،خوشحال بودم، یکی از عاقل ها گفته بود که من هم مثل اون جوون، دیوونم.
دلم می خواست برم پیش اون جوون، جمع عاقل ها رو نشونش بدم وبهش بگم : خدا آخر و عاقبت این مملکت رو به خیر کنه با این عاقلهاش ولی ...

 

پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 3:6  توسط آرش