|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 21:38 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
یاد باد آن روزگاران ... معلم کلاس اولم اسمش خانم والی پور بود. هنوز کلاسم رو یادم هست و یه سری خاطرات رنگ و رو رفته ... خانم رو تخته نوشته بود "وقتی" ، من وبغل دستیم، اسمش مختاری بود فکر می کنم ، هر کار می کردیم نمی تونستیم بخونیمش! معلم کلاس دومم، یه خانوم چاق بود که اسمش یادم نیست ... تو کلاس جمله سازی گفت با "افسوس" جمله بسازید، شادمان- یکی از بچه هایی که ردیف آخر میشست- نوشته بود " افسوس که پدرم مرد!". تا این جمله رو خوند یکی از بچه ها گفت : "دروغ میگه خانم بخدا باباش زنده س!". معلم کلاس سوم و چهارم وپنجمم یه نفر بود: آقای عباس زاده. خیلی جوون بود، فوتبالش خوب بود و قد بلندی داشت. قیافش خیلی خوب یادمه. دست هاش خیلی بزرگ و سنگین بود( لازم به ذکره که اون موقع تنبیه بدنی – چک و ترکه و ... - در مدارس رایج بود، هر چند هیچ وقت ازش کتک نخوردم . تو کل دوران تحصیلم دو بار بیشتر کتک نخوردم یه چک! دو تا ترکه! ، هر دو بار هم بی گناه بودم!) ... روی هم رفته معلم خوبی بود. یه بار وقتی داشت دیکته می گفت رسید به کلمه " گریه" ... نمی تونست این کلمه رو درست تلفظ کنه می گفت: " گِی ره" سال دوم،سوم،چهارم و پنجم ابتدایی، یه جا مدرسه می رفتم. سال سوم وقتی آقای عباس زاده اول سال اومد سر کلاس، ازمون خواست یکی یکی خودمون رو معرفی کنیم و بگیم که دلمون می خواد چی کاره بشیم. نوبت من که رسید بعد از معرفی خودم با قاطعیت گفتم " دکتر میشم!" از اون به بعد تو مدرسه" دکتر" صدام می زدند! حتا ناظممون!!! تو ابتدایی دلم میخواست دکتر بشم ... تو راهنمایی دلم می خواست روزنامه فروش بشم! – از اینا که دکه دارند- ولی تو دکه م سیگار نفروشم. تو دبیرستان ... هر روز دلم می خواست یه کاره ای بشم!. تو دانشگاه دلم می خواست یه کاری داشته باشم! و الآن هم فقط دلم می خواد آدم باشم! خدا کمکم کنه چون این از همه قبلی ها سخت تره!!! راهنمایی و دبیرستان هم که دیگه تعداد معلم ها زیاد شد بجز چند تاشون بقیه رو یادم نیست ... ولی دوران دبیرستان! عجب دورانی بود اینقدرخوب بود که حاضرم دوباره برگردم به اون زمان ... یادش خوش! در آخر هم جا داره از تمام معلم هام و تمام اونایی که چیزی بهم یاد دادند تشکر کنم ... حتا آقایان سلوکی و وثوق – اولی دو تا ترکه دومی یه چک ... ما معرفت داریم داداش! پایان
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 14:51 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
جدی نیصط گفطم هالا کح حمح- حمح کح نح ... ولی خیلی حا- دارن اظ اشغ میگن خب بظار من حم یح متلبی دربارح این موزوء – یئنی اشغ- بنویصم.
صخن اشغ نح عــــان اصط کح عاید بح ظبان صاغیا می دح و کوطاح کن عین گفط و شنفط پص بحطرح کوطاح کنم عین گفط وشنفط ...
پایان |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 2:52 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
واقعیت تکراری
داشتم با صاحب مغازه که دیگه تقریبا با هم آشناییم صحبت می کردم که سرو کله ش پیدا شد ... - بند موبایل ... ارزون ارزون! کسی بهش توجهی نکرد. بدون اینکه آویزون کسی بشه رفت سراغ گیم ها ... صاحب مغازه خواست بندازدش بیرون ولی با اشاره ازش خواهش کردم کاریش نداشته باشه اون هم آروم گفت: - پاکت گیم هارو کش میره! بهش اطمینان دادم که مراقبشم. رفتم نزدیکش رو یه صندلی نشستم. یه پسر بچه حداکثر ده - یازده ساله . از قیافش معلوم بود باهوشه. تو یه دستش یه دسته بند موبایل و یه کیسه پلاستیکی ( توش کمی برنج بود و احتمالا قیمه ... ولی بس که تکون خورده بود قاطی پاطی شده بود). فهمید دارم نگاش می کنم. گفت: - این گیم ها خیلی با حالند ... این رو بخر برو بازی کن ... اسمش کانتره ... حال کن! ... کامپیوترت باید جدید باشه ها ... جدیده؟ کارم که تموم شد و از مغازه اومدم بیرون ... دیدمش ... پشت ویترین یه گیم نت ایستاده بود ... بند های موبایلش رو گذاشته بود جلو پاش رو زمین و داشت بچه هایی رو می دید که دارند گیم بازی میکنند ... هر از گاهی هم از تو نایلکسی که تو دستش بود چند تا دونه برنج در میاورد و محو بازی بچه ها تو دهنش میذاشت ... ناراحت شدم ... هنوز هم ناراحتم ... نه برای اون پسربچه چراکه اون انسان بزرگی بود ... برای خودم ... چون هیچ کاری از دستم بر نیومد جز دیدن ... از خدا می خوام بهش کمک کنه تا هم کامپیوتر بخره و هم بتونه درس بخونه و مهندس کامپیوتر بشه ... از خدا می خوام هیچ بچه ای با حسرت به شادی هم سن و سال هاش خیره نشه ...
پایان |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 2:9 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 3:27 توسط آرش
|
||