|
|
|
|
|
...
همین ... نمی خواستم پست جدید بزنم ، ولی داره بارون میاد ... وقتی هم بارون میاد باید کاری کرد... چیزی نوشت حتا تواوج بی حوصلگی! (اینجا شده مثل پایگاه اطلاع رسانی آب و هوای تهران!!!) پایان
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 2:47 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
به بهانه بارون وقتی بارون می باره انگار دلم رنگ دیگه ست ساز بد کوک وجودم میشه کوک ... کوک کوک گویی صداش مال یه ساز خوش آهنگ دیگه ست وقتی بارون می باره غم از دلم راهی میشه همه حرف های سکوت من تنها سر به سر کلام همراهی میشه وقتی بارون می باره ...
---
وسط زمستون ... چه هوایی! ... چه بارونی! من اگه درخت بودم تو این هوا جوونه می زدم ... به گمان بهار!
چی؟ کی بود بهم گفت بی جنبه!
پایان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 3:46 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
خیلی ساده ... راه های زیادی برای ابراز علاقه و احترام وجود داره ... ولی اغلب گل رو برای این منظور انتخاب می کنند! شاخه ها در ماتم گل ها نشستند جملگی گریان شدند دسته گل شکل گرفت تقدیم شد گل ها یک به یک پژمردند عطر آنها گم شد دسته گل خاطره شد! خوشحالم ... از اینکه تا حالا به هیچکی گل ندادم . راه های زیادی برای ابراز علاقه و احترام وجود داره ... این مطلب رو روز سیزدهم ماه نوشتم که به عنوان پست سیزدهم بذارم تو وبلاگم ... در حال حاضر برای پست قبلیم هم سیزده نظر به چشم می خوره!!! بدانید وآگاه باشید که نگارنده به هیچ عنوان به این جور چیز ها اعتقادی نداره ... ولی ... اگر دیگر در این وبلاگ پست جدیدی منتشر نشد!!! ... پیشنهاد می کنم که یه جورایی مراقب این عدد سیزده باشید و ازش دوری کنید! پایان
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 4:13 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
این یک داستان طنزتخیلی است. موضوعات و شخصیت های مطرح شده در آن نیزساختگی /////////////////////////////// کلیک همه چی با یک کلیک شروع شد ... - چه وبلاگ قشنگی داری! - متشکرم - چه مطالب قشنگی! دوست گرامی! - شما لطف داری - به من سر بزن دوست عزیزم بعد ببین نمی خوای یه چیزی بگی؟ - باشه - ... /////////////////////////////// -- کلیک - خبری ازت نیست ... من آپم! - خدارو شکر امیدوارم همیشه UP بمونی و DOWN نشی ! - این یعنی بیا به وبلاگم! /////////////////////////////// -- کلیک وبلاگ: آهای بی وفا! دیگه دوستم نداری ... پس حالا که داری میری ... گیتارو باخودت نبر. زلفاتو شونه کردی تو منو دیوونه کردی گریتو در میارم (محل استقرار یه تصویر رمانتیک) و در آخر شعری از سهراب: من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که توانا بود هرکه دانا بود (محل استقرار یه مطلب که از روی بیکاری سرو ته نوشته شده!) ودرآخر همتون رو عاشقانه عارفانه دوست دارم /////////////////////////////// -- کلیک - ... اومدی وبلاگم ؟ - بله - نظرت رو ندیدم - چیزی به ذهنم نیومد - بدم - هان چیه ؟!؟ ...خیلی خودت رو می گیری! فکر می کنی کی هستی مگه؟من بهت میگم ... یه آدم بی سلیقه و خود خواه!!! - تموم شد؟ نه هنوز مونده ! ... قالب وبلاگت خیلی بد رنگه !... مطالبت هم که اصلا ارزش خوندن ندارند !... با این عکس ها و تصاویر چی رو میخوای ثابت کنی؟ با این اخلاق بی خودت اصلا چرا وبلاگ درست کردی؟ فکر نکن از دستت ناراحتم! ...اتفاقا خوشحالم که زود شناختمت تا دیگه وقتم روتو این وبلاگ مسخره و بی سرو ته هدر ندم ... اوه اوه اوه معلومه از اون آدم ها هستی ها ... - تموم شد؟ - بله ... یعنی دیگه وقت برای هدر دادن ندارم. - از لطفت ممنونم ... خدا نگهدار - خدا حافظ ...اصلا برو بابا ... /////////////////////////////// -- کلیک همه چی با یه کلیک تموم شد. کلیک.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 1:18 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
دیوانگی ست قصه تقدیر و بخت نیست ولی: سرنوشت ما از اول حق نوشت پایان |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 3:34 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 2:46 توسط آرش
|
||