|
|
|
|
|
معشوق همین جاست ... پایان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 3:6 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
انسان عاشق کبوتراست آنقدرعاشق که او را دربند می کشد وگاهی حتی می کشد و می خورد و کلاغ به لطف نفرتی که انسان از او به دل دارد همواره آزاد است آزادانه پرواز می کند وعمری بس طولانی دارد پیوسته در امان از شر عشق انسان ... داره برف میاد... خدایا ... به خونه های سرد گرمی ببخش و به بی سر پناهان سرپناهی گرم بده پایان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 3:50 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
... پایان
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:39 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
به یاد آنان که بم و ارگ ویران شده اش را برای همیشه ترک گفتند و آنان که برجا ماندند مات ومبهوت ...
پایان |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 5:4 توسط آرش
|
||
|
|
|
|
|
دلم می خواهد بدوم بروم تا دوردست دوردست ترین ودور شوم دورترین آنقدر دور تا به نزدیک برسم آنقدر نزدیک که غم دوربودن از نزدیک پریشانم نسازد
پایان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 5:2 توسط آرش
|
||