تبليغاتX
هیچستان

داره بارون میاد!!!

...
امشب از عالم عشق باز مهمان دارم

در دل تيره شب
در دل خسته من
باز هم مهمانيست
چون هوا بارانيست.

پایان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 1:37  توسط آرش 

جمعه ... مسافرت یک روزه ( اونم غیر منتظره) به شمال ...... بعد از سه سال ... دو ساعت کنار دریا ... و سمفونی آرامش موج ها .

پاییز شمال رو اولین بار بود می دیدم ... شاهکار طبیعت ... جنگل ... باز هم زیبا ... زیباترین سیاه مشق درخت و برگ ... از همه رنگ ... از سبز بی رمق تا زرد و قرمز و یه عالمه رنگ قشنگ ...

حیف که عمر تماشا کوتاه بود ... حیف ...

چون قايق شكسته ز طوفانم
 ساحل مرا به خويش نمي خواند
 امواج مي خروشند
 امواج سهمگين

 
 آيا كدام موج
اينك مرا چو طعمه به گرداب مي دهد ؟
گرداب مي ربايدم از اوج موجها
در كام خود گرفته مرا تاب مي دهد

 
فرياد مي كشم
آيا كدام دست
برپاي اين نهنگ گران بند مي زند ؟


ساحل مرا به وحشت گرداب ديده است
 لبخند مي زند

 

«حمید مصدق»

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 1:57  توسط آرش 

 

 

امروز حوصله نداشتم.

کاغذ و قلم و کتاب و کامپیوترو دیکشنری رو کنار گذاشتم ...

باید راه می رفتم.

زدم بیرون بعد از مدتها.

 

حسنی به مکتب نمی رفت ... من هم درست روزی که شاید یکی از آلوده ترین روزهای تهران بود هوس پیاده روی زده بود به سرم.

این تهران مثل اعتیاده، وقتی آدم دچارش می شه سخت می تونه ترکش کنه. خیلی دلم می خواد بزنم بیرون، برم تو یه شهر کوچیک زندگی کنم . گفتنش آسونه ولی انجامش سخته هر چی باشه تمام این بیست وچند سال عمر رو تو این جنگل خاکستری زندگی کردم.تازه هر کدوم از اعضای خانوادم هم یه جوری به این تهران بسته شدن! عادت به همزیستی با دود و ترافیک!!!

 

راه افتادم ... دست هام تو جیب کاپشن، چشم ها در وضعیت استند بای – فقط اونقدرکه جلوی پام رو ببینم.

رفتم تو فکر ...  فکربه همه چیز... از خاطرات دبیرستان و دانشگاه گرفته تا موقعیت هایی که به قول بعضی ها از روی حماقت نادیده گرفتمشون. پشیمون نیستم ... هنوز هم خیلی چیزا رو نادیده می گیرم و هنوز هم نگاه عاقل اندر سفیه بعضی هارو به خودم می بینم  ... دیوانگی هم عالمی داره!

 

به دوستام فکر کردم ... دوستا یی که فقط  تا وقتی که از جزوه هام استفاده می کردند و تو امتحان بهشون می رسوندم  برام دوست بودند و الان جز یکی دوتا، از هیچ کدومشون خبر ندارم. امیدوارم هر جا هستند سالم و موفق باشند.

 

به اولین جلسه کلاس انجمن خوشنویسان ... به استادم، پیرمرد 80 ساله شیک پوش و سر حالی که تو یک سال خیلی چیزها ازش یاد گرفتم. از خدا می خوام که  سالم و سلامت باشه. دیگه سمت ما کلاس نداره ... رفته اونور تهران ...

 به اینکه انجمن رو رها کردم ولی خط و نوشتن رو نه... ولی بر می گردم...  تنها چیزی که بهم آرامش میده  و تنها سر گرمیم همین نوشتنه ... سیاه کردن کاغذ سفید با قلم و مرکب! بعضی از نوشته هام رو هم با کامپیوتر بزک می کنم میذارم  تو وبلاگ  ... تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست، دل تنهایی تان تازه شود ... البته ... چه خیالی، چه خیالی! می دانم پرده ام بی جان است ( آقا سپهری ... رخصت!)

 

به وبلاگ و اینترنت ... به پرشین لاگ که اولین وبلا گم رو اونجا درست کردم ...یه قسمتی از تنهایی هام رو پر کرده بود... به افرادی که برام نظرمیذاشتند ... به افرادی که براشون نظرم رو می نوشتم ... به دوستی های صمیمانه ای که اونجا بود ... و به خیلی چیزای دیگه ... و در نهایت ... به بسته شدن پرشین لاگ ...

 

تو همین فکرها بودم  که درد زانوم من رو به خودم آورد ... دردی به یادگاراز توپ و گل ودروازه ... فوتبال، اغلب، پول و محبوبیت میاره ولی برای من درد و مصدومیت آورد!

 

اومدم ببینم ساعت چنده ... یادم افتاد ساعتم ناخوش احواله. وقتی سالم بود اینقدر بهش بی اعتنایی کردم که طفلکی به دردی لاعلاج مبتلا شد! ... پیش هر ساعت سازی می برمش سری تکون می ده و از من می خواد فقط براش دعا کنم!

 

ساعت رو از روی ساعت یه بانک دیدم ... سه ساعت و نیم گذشته بود!!!

مسیر برگشت رو دیگه پیاده نیومدم ... دلم می خواست ولی نشد.

 

رسیدم خونه ... خبر سقوط هواپیما و کشته شدن خیلی ها ... ناراحت کننده بود. خدا به بازمانده ها صبر بده.

 

تواین وبلاگ قصد خاطره نویسی ندارم ... امروز- یا بهتره بگم دیروز – استثنا بود.

این پست هم طولانی ترین مطلبی ست که تا حالا نوشتم ... رکورد زدم!!!

 

از كوه بر آمديم و با رود شديم
 در گير به آن چه جان بفرسود شديم
 ما چشمه جوشنده پاكي بوديم
 در راه دريغا كه گل آلود شديم

«سیاوش کسرایی»

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 2:19  توسط آرش 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 3:1  توسط آرش